عنوان : خمپاره
انتقام
منطقه ای که بودیم موش زیاد داشت بیماری هم زیاد شده بود . به فکر انتقام بودیم . به بچه ها گفتم باید اعدامشان کنیم . یک موش صحرایی گیرم افتاده بود . تصمیم گرفتم آتشش بزنم .نفت را ریختم . تا آتش گرفت ، شروع کرد به دویدن . چند لحظه بعد یک گلوله آتش به سمت انبار مهمات می دوید و ما هم با داد و هوار دنبالش . چند قدم مانده به انبار مرد و خیالمان را راحت کرد .
آفتابه مهاجم
بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود . آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید . صدای سوتی شنید و دراز کشید . آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود . برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا . باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است . موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید .
نشریه خمپاره