می رویم …!

سلام

امروز روز آخر فاطمیه است … ! امشب شام غریبانه … !

یه روزهایی مثل امروز را گذاشتند تا آدم های کثیفی مثل ما بیان و برای خودشون دعا کنند …!

می دونی چرا …!

چون عکس شهدا را روی سینه می زنیم ، پشت لباس هامون می نویسیم می رویم تا سیلی مادر بگیریم ، ولی برعکس عمل می کنیم .

خط خطی راه می ریم ، قاطی پاتی …!

خدایااااااااااااااااا…!

سلام

قاطی پاتی هستم ، اصلا نمی دونم کی به کیه …!

درک می کنم ، درکم نمی کنند …!

محبت می کنم ، ناسزا می گویند …!

کل ذهنم را درگیر دوست داشتنم هستم ، ولی در انتها می فهمی مجازی اش بهتر است …!

ای داد و ای بی داد …!

صد حیف که این عالم به پشیزی نمی ارزد …!

همیشه دعا می کنم یه راه میان بر به بهترین جای این عالم پیدا کنم که به آسمون نزدیک تر باشه …!

ولی نیست که نیست …!

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

کار علمی می کنیم …!

سلام

یه مدتی میشه که خودم هم نمی دونم دارم چکار می کنم

خیلی جالب شده شرایط

هر کی به هرکیه

خیلی عجیب مشکل تئوری داریم و عجیب به اسم اینکه ما قصد داریم کار علمی کنیم هیچ کاری انجام نمیدیم

بابا یه بلوشویی شده همه جا

بیخیال خودمون را بچسب که خیلی کار داریم

پارک شلمچه : قسمت اول «منبوس»

     سلام ، امروز هر چند شنبه ای هست مهم نیست ، مهم اینه که من ۲۸ اسفند ماه ۸۹ خیلی بی قرار بودم ، آخه می دونید ، بیش از یک ماه بود که داشتم خودم رو به در و دیوار می زدم تا برم جنوب ، نمی خوام اینجا از خیلی چیزها انتقاد کنم که اگر نبود نیاز نبود من اینقدر خودم رو به در و دیوار بزنم ، داستان سفر ما در اصل از ۲۶ اسفند شروع می شه ، که من قرار بود به همراه بنیامین (داداشم) برم قم تا عازم جنوب بشیم ، اون شب رو تا صبح بیدار بودیم تا کارها را تمام کنیم ، ولی صبح تا ظهر کار کردیم ، یه طلبه خوش ذوق گفت حالا امسال نرو ، به جایی بر نمی خوره ، منم که همه کارهام مونده بود داشتم پشیمان میشدم ، به ذهنم خورد بگم برام استخاره کنه ، پذیرفت ، آیه ای اومد که هممون چند دقیقه سکوت کردیم ، بعد هم خودش گفت ول کن برو (لبخند) . اون آیه درباره کسانی بود که می خواستند در راه خدا به شهادت برسند و … ! پنج شنبه که نتونستیم بریم ، شنبه تا ظهر خیلی از کارها را انجام دادم ، ولی بازم موند ، دیگه دل رو زدم به دریا ، ظهر رفتم دور میدان ورودی شهر به سمت خرم آباد ، اصلا ماشین نبود ، یعنی بود ، ولی فکر کنم قسمت بارش هم آدم پر کرده بودند ، زنگ زدم به فرمانده سه سال پیش شلمچه ، رئیس این چند ساله ما در حوزه های مختلف ، یعنی آقا روح الله ثانی ، گفتم می خوام برم جنوب ، حرفم تمام نشده بود که گفت : الان کجایی ، گفتم هنوز اراک هستم ، گفت من تا ۱۰ دقیقه دیگه با کاروان میام ، سوارت می کنم با هم بریم ، اون لحظه خیلی شکه شده بودم ، برای من فوق العاده بود ، و آمد و سوار شدیم ، یه مِنبوس خیلی خوشگل (لبخند) ، ما که رفتیم ، شما نمی یایید …

اینم شد زندگی …!

سلام ، از همون اول سال ۹۰ خیلی سرم شلوغ بوده و هر روز این وضعیت بدتر می شه ، باید یه فکر درست و حسابی برای خودم بکنم ، ببخشید نمی تونم زیاد بنویسم ، یه کم سرم خلوت بشه ، بیشتر میام .

یا علی

۱۳ به در …!

سلام

     امروز سیزده به دره ، ولی من هنوز به در نشدم (لبخند) . این اولین نوشته در قالب جدید خط شکنه که دارم می نویسم ، یه دو روزی طول کشید تا درستش کردم ، البته به طور ۲۴ ساعته ، خودم که خوشم آمده ، عجیب هم حوصله ام سر رفته ، یه کم دیگه کار داره ولی واقعا دیگه حسش نیست .

پس تا بعد ، یا علی …

باید آدم شد !

سلام

     یه چند وقتی بود نبودم ، جنوب بودیم ، وقتی هم که برگشتیم مریض شدیم و … ، ای داد و بی داد …! سفرنامه باشه برای بعد ، اومد بگم باید آدم شد …! فصل پرواز نزدیک است…!

سخت …!

سلام ، خداحافظ ، تنهایی …!

امروز چند شنبه است …؟

     سلام ، اینکه امروز چند شنبه است و ساعت چنده و از این جور مزخرفات نه به شما ربط داره نه به من ، در یک کلام اصلا مهم نیست . مهم اینه که من اومدم چند خطی اظهار وجود کنم و برم ، با همین «ظ» بود ، (در عمق فکر) !!!

     بی خیال ، راستی گفتم : امروز یک شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ ، ساعت ۲۱:۲۵ دقیقه است !؟

     چرت ترین کار در فضای فرهنگی ، نوشتن گزارش کاره …! جون شما سه ، چهار روزه دارم چرت و پرت می نویسم ولی نمی دونم چرا تمام نمیشه ، البته ناگفته نمونه ، نه اینکه ما خیلی عمقی کار کردیم ، برای همینه که گزارشش هم خیلی طول میکشه …! (لبخند)

     نمی دونم الان ناراحتم ، خوشحالم ، بی تفاوتم ، دارم با تلفن حرف میزنم ، با میلاد صحبت می کنم ، ولش کن ، من رفتم ، هدف اعلام حضور بود .

یا علی

من نباید آب ببندم …!

سلام ، امروز پنج شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۹ ، ساعت ۱۱:۱۳ دقیقه است .

     دیشب از ساعت یک قرار شد بخوابم ولی نشد که نشد ، ساعت چهار هم که احسان زنگ زد بریم تهران ، جاتون خالی فکر کردیم مثل دیروزه ؟! آب و هوا رو میگم ، ولی وقتی رفتیم بیرون ، ترکیدیم ؟! روز خوب و مثبتی بود ، امیدوارم ادامه پیدا کنه …!

     دیشب در راه بازگشت ، یکی یه چیزی گفت : « از روی پل که به شهر نگاه می کنی ، می بینی که کارخانه شیر را کنار ارشاد ساخته اند ، حالا می فهمم چرا هرچه به دست ما می رسد ، آب است » …،! لبخند …؟!

دعا : « خدایا …، خدایا …، خدایا …، کاری کن که ما هم به کارمان آب نبندیم »

« مطالب قبلی ........................